اولین کارگردانی فیلم فلوریان زلر ، پدر ، که از نمایشنامه Le Père نامزد تونی و برنده مولیر اقتباس شده است ، نگاهی درونی به لغزش آهسته آنتونی ( آنتونی هاپکینز ) به زوال عقل دارد، همانطور که دخترش (اولیویا کولمن) تلاش می کند تا مراقبت از او ما خود را در سالن جهنمی آینه‌های ذهن رو به زوال آنتونی می‌بینیم، زیرا زلر مکرراً به ما پای اشتباه می‌زند - آیا دختر حقه بازی می‌کند؟ چگونه این آپارتمان می تواند متفاوت باشد؟ چقدر زمان گذشته است؟ - و ما بارها و بارها از دست دادن شکننده شناخت او را تجربه می کنیم. در اینجا زلر توضیح می‌دهد که چرا همیشه می‌خواست برای هاپکینز انتخاب کند و چگونه رسانه فیلم به داستان اضافه می‌کرد.

مهلت: نام قهرمان فیلم آنتونی است و شما از همان ابتدا آنتونی هاپکینز را در ذهن داشتید. آیا این یک تصادف است؟

فلوریان زلر : درست است که وقتی رویای نوشتن فیلمنامه را شروع کردم، چهره ای که در ذهن داشتم چهره آنتونی بود. در ابتدا کمی غیر واقعی به نظر می رسید، و احتمالاً من تصمیم گرفتم از نام آنتونی استفاده کنم تا آن را حداقل برای خودم، کمی واقعی تر کنم. این راهی بود که کاملاً با او ارتباط برقرار کنم و آن فیلمنامه را برای او بنویسم و ​​در نظر بگیرم که او کیست، زیرا او شخصیت خاصی دارد. فکر می‌کنم با او بزرگ شده‌ام، همانطور که احتمالاً همه بزرگ شده‌اند، گویی ما او را به‌نوعی بخشی از خانواده‌مان می‌شناسیم. برای من معنادار بود، زیرا می‌خواستم تماشاگران معنای از دست دادن، قدم به قدم، شخصی را که با او رابطه نزدیکی دارید، تجربه کنند.

همچنین، او بسیار قوی، بسیار قدرتمند است، بنابراین این مرد همیشه کنترل را در دست داشت. فکر می‌کردم حتی قوی‌تر و ناراحت‌کننده‌تر و غم‌انگیزتر است که ببینم آن مرد کنترل خود را از دست می‌دهد. من فیلمنامه را با این شخصیت نوشتم، این شخصیت جدید به نام آنتونی، و همچنین به این دلیل که می خواستم بداند که البته برای او نوشته شده است. فکر کردم شاید بتواند به من کمک کند تا قانع کننده تر باشم.

و فکر می‌کردم که می‌تواند به انجام کاری که می‌خواهم انجام دهم کمک کند - بازی کردن با آنچه واقعی است و آنچه واقعی نیست. چند روز قبل از فیلمبرداری، آنتونی پیش من آمد و به من گفت: «فلوریان، آیا از این نام مطمئنی؟ نام من و تاریخ تولد او تاریخ تولد واقعی من است. آیا مطمئن هستید که مفید است؟» داشت شک می کرد. و من گفتم: "بله، من واقعاً می خواهم آن را به همین شکل حفظ کنم" زیرا فکر می کردم که می تواند مانند یک در باشد. می‌توانست در هر زمانی در طول تیراندازی باز شود و احساسات بسیار شخصی خودش و به‌طور دقیق‌تر، احساس شخصی خود از مرگ‌پذیری را به درون خود راه دهد. چالش تلاش برای کشف یک قلمرو جدید، یک قلمرو جدید و احساسی بود. من نزد او نیامدم تا از او بخواهم کاری را که به آن می شناسد انجام دهد. من می خواستم او با من به ناشناخته ها برود، تا جایی که او فقط شکنندگی و ناامنی است را کشف کند.

مهلت: من اخیراً با او مصاحبه کردم و او گفت که واقعاً باعث شد که به سن و مرگ و میر خود بپردازد.

زلر : درست است که در پایان، او به طرز شگفت انگیزی نسبت به پروژه سخاوتمند بود. او کارش را کرد، اما بیشتر از کارش انجام داد. او به نظر من کاملاً خود را به شیوه ای بسیار سخاوتمندانه و غیر معمول به داستان داد. من او را بسیار تحسین می کنم، اما همچنین به این دلیل که فکر می کنم او واقعاً شجاع، متواضع و شجاع است. الان 83 سالشه او می دانست که انجام آن کار آسانی نیست. تلاش برای انجام کاری که هنوز انجام نداده است، تلاش برای احساس خالص بودن و این آسیب‌پذیری، چیزی بود که او هنوز کاوش نکرده بود، از لحاظ سینمایی صحبت می‌کرد. من فکر می کنم این یک انتخاب مخاطره آمیز بود و او هنرمندی است که هنوز می تواند خود را در معرض خطر قرار دهد. این چیزی است که به نظر من واقعاً جسورانه و قابل تحسین است.

ددلاین: قبلاً گفته‌اید که ورود به نمایشنامه‌نویسی پس از اولین رمان‌نویس بودن، تقریباً تصادفی بود، نه از روی طراحی. آیا این احساس را در اینجا داشتید که اولین ویژگی خود را ساختید؟

ZELLER: نه. سالها رویای این را داشتم که فیلمی نسازم، بلکه رویای ساختن آن فیلم را داشتم. سالها طول کشید تا آن را محقق کنم، اما این یک برنامه بود. می توانم بگویم این یک آرزوی عمیق بود. آن نمایش در بسیاری از کشورها روی صحنه رفته است و من متعجب و متاثر شدم از اینکه همه جا، با وجود تفاوت های محلی، استقبال تماشاگران همیشه یکسان بود، یعنی همیشه منتظر بودند. برای ما بعد از هر اجرا، فقط برای به اشتراک گذاشتن داستان های خود. من متوجه شدم که چیزی دلخراش در آن وجود دارد، فقط برای دادن یا به اشتراک گذاشتن داستان خود و درک اینکه شما تنها نیستید و تنها نیستید. من فکر می‌کنم که هنر عمدتاً برای این کار انجام می‌شود تا احساس کنید که بخشی از چیزی بزرگتر از خودتان هستید. من می خواستم آن فیلم را بسازم، زیرا این باور را داشتم که می تواند چیز متفاوتی باشد. عمیقاً فکر می‌کردم که می‌توان کاری کرد، فقط به لطف سینما، چیزی که روی صحنه امکان‌پذیر نبود. و این بود که به طور ذهنی تجربه کنید که معنای از دست دادن رفتارتان چیست. فکر می‌کردم به لطف سینما، به لطف زبان سینما، می‌تواند حتی منحصربه‌فردتر و حتی دردناک‌تر باشد، حتی از نظر احساسی چالش‌برانگیزتر. به همین دلیل رویای ساختن آن فیلم را شروع کردم. این یک طرح بود و برنامه آسانی نبود، زیرا تصمیم گرفتم آن را به زبان انگلیسی انجام دهم. به همین دلیل رویای ساختن آن فیلم را شروع کردم. این یک طرح بود و برنامه آسانی نبود، زیرا تصمیم گرفتم آن را به زبان انگلیسی انجام دهم. به همین دلیل رویای ساختن آن فیلم را شروع کردم. این یک طرح بود و برنامه آسانی نبود، زیرا تصمیم گرفتم آن را به زبان انگلیسی انجام دهم.

مهلت: و سپس هاپکینز را تجسم کردید.

ZELLER: یادمه یکی از دوستانم، وقتی داشتم ایده هایم را به اشتراک می گذاشتم، به من می خندیدند، چون سر آنتونی هاپکینز است، تحقق آن رویای آسانی نیست، اما شهود من این بود که تا زمانی که یکی بیاید و به شما بگوید، "اینطور نیست." ممکن است،» به این معنی است که به طور بالقوه چنین است. بیشتر اوقات این ما هستیم که فقط درهای ممکن و غیر ممکن را می بندیم. من فیلمنامه را برای نماینده آنتونی فرستادم و یک روز از کسی که نمی‌شناختم با من تماس گرفت و به من گفت که آنتونی می‌خواهد با من ملاقات کند. من با هواپیما به لس آنجلس رفتم تا با او صبحانه بخورم و ملاقات شگفت انگیزی بود، زیرا البته کمی تحت تأثیر قرار گرفتم، زیرا آنتونی هاپکینز بود و خطرات برای من نمی توانست بالاتر باشد. اما راستش را بگویم، بعد از دو دقیقه می‌دانستم که کار کردن با او تقریباً آسان خواهد بود، زیرا او چه کسی است. چون او متواضع است و فروتنی برای یک بازیگر به این معنی است که او اینجا نیست تا به خودش خدمت کند، او اینجاست تا به احساساتی که شما می خواهید به اشتراک بگذارید، خدمت کند. او اینجاست تا به دیدگاه کارگردان خدمت کند. می دانستم که او اتاقی را به من می دهد تا فیلمی را که واقعاً می خواستم بسازم، انجام دهم.

مهلت: صحنه ای وجود دارد که آنتونی در پایان از کار می افتد. در مورد تیراندازی به من بگویید؟

ZELLER: مقصد واقعی فیلم بود. اینجا جایی بود که می‌خواستم بروم و احتمالاً در مورد آن صحنه عصبی‌تر بودم، زیرا می‌دانستم که اگر آن صحنه به اندازه کافی خوب نباشد، کل صحنه تقریباً هیچ معنایی نخواهد داشت. این چالش واقعی برای او بود که فقط بگذارد همه چیز برود. فیلمبرداری آن صحنه آسان نبود و وقتی ظاهر شد، تمام احساساتی که در فیلم می‌بینیم، می‌توانم به شما بگویم همه سر صحنه فیلم‌برداری گریه می‌کردند، زیرا چیزی بسیار قدرتمند، واقعی و صمیمانه بود، یعنی او واقعاً بود. به نوعی در مورد خودش صحبت می کند تجربه عجیبی بود، زیرا در عین حال، یکی از شادترین لحظات زندگی من و یکی از غم انگیزترین تجربیاتی بود که داشتیم، زیرا آنچه او بیان می کرد بسیار غم انگیز و به نوعی جهانی بود. دقیقاً همان کاری بود که می خواستم انجام دهم. در پایان،

مهلت: کار با اولیویا کولمن چطور؟

ZELLER: اولیویا نیز به فیلم کمک زیادی کرد. او هم بسیار متواضع است. ما آن را یک ماه پس از بردن اسکار فیلمبرداری کردیم و کار کردن با او بسیار آسان بود، خیلی خوب. او چیزی را جعل نمی کند، زیرا به نظر من به محض اینکه با او ملاقات می کنید، او را دوست دارید. و این روی صفحه نمایش هم همینطور است. به محض دیدن او با او احساس همدلی می کنید. و از نظر من، این دقیقاً همان چیزی بود که فیلم به آن نیاز داشت، زیرا این فقط داستان از دست دادن رفتار این مرد نیست. همچنین داستان آن دختر است که سعی می کند آن را بفهمد، سعی می کند با این موقعیت دردناک روبرو شود. دوست داشتم فیلم همزمان دو منظر داشته باشد. دیدگاه پدر - قرار دادن مخاطب در این موقعیت منحصر به فرد به گونه ای که انگار در سر شخصیت اصلی قرار دارد - اما به طرز عجیبی، در عین حال، داشتن این در دیگر برای باز کردن، دری احساسی تر، در مورد افرادی که دوستشان دارید چه می کنید، وقتی آنها شروع به از دست دادن روابط خود می کنند؟ و به لطف اولیویا، فکر می کنم فیلم این بعد از زوال عقل را نیز بررسی می کند.

مهلت: شما چنین رویکرد منحصر به فردی را برای نشان دادن سردرگمی او اتخاذ می کنید، حتی بازیگران اطراف را تغییر می دهید، بنابراین در یک نقطه دختر او را اولیویا ویلیامز بازی می کند. چگونه آن ایده را ثابت کردید؟  

ZELLER: وقتی نمایشنامه را نوشتم به ذهنم رسید. راستش اون لحظه رو یادمه بیش از 10 سال پیش بود. ناگهان به این فکر افتادم، اگر بازیگر دیگری بود، چه اتفاقی می افتاد؟ و ناگهان او کاملاً گم شد و من هم همینطور، و این زمانی بود که این روند قرار دادن مخاطب در کفش او شروع شد. نمایشنامه‌ها یا فیلم‌های زیادی درباره زوال عقل وجود دارد، و همیشه به همین شکل، از بیرون روایت می‌شود. می تواند بسیار دردناک باشد. می تواند بسیار تکان دهنده باشد. من می توانم چند فیلم را نقل کنم که در آن بسیار خوب هستند، اما به نظر من، همیشه کمی ... تقریباً خسته کننده است. به این معنی که شما می دانید کجا هستید، و می دانید به کجا می روید، و تمام. و در این بین، شما می توانید یک عملکرد فوق العاده قانع کننده داشته باشید، اما به نظر من این کافی نیست. می خواستم این فیلم فقط یک داستان نباشد، می خواستم آن فیلم یک تجربه باشد.

مهلت: شما همچنین باید خود مجموعه در گیج کردن همه چیز نقش داشته باشد.

زلر : وقتی فیلمنامه را نوشتم، چیدمان آپارتمان را ترسیم کردم و در عین حال شبیه یکی از شخصیت های اصلی داستان بود. می‌دانستم که بخشی از روایت خواهد بود و می‌خواستم کاری انجام دهم که رایج نیست، به این معنی که در اینجا، طراحی صحنه تنها به ارائه پس‌زمینه داستان نیست، بلکه استفاده از مجموعه به‌عنوان بخشی از روایت

در ابتدا ما این آپارتمان را داریم. آن آپارتمان آنجاست، این آپارتمان آنتونی است و هیچ شکی در آن نیست. گام به گام، تا حد امکان ظریف، همیشه در پس زمینه، همه چیز در حال تغییر است. چند دگردیسی وجود دارد. در ابتدا نمی توانید متوجه شوید که دقیقا چیست، اما فقط این احساس را دارید که اتفاقی افتاده است و نمی توانید بگویید چه اتفاقی افتاده است. گاهی اوقات، تکه های مبلمان ناپدید می شوند یا یکسان نیستند، گاهی اوقات نسبت اتاق یکسان نیست و گاهی اوقات رنگ ها متفاوت است.

مهلت: برای چند صحنه اول، من فکر کردم که آیا واقعاً دو زن وجود دارند که می‌گویند هر دو دختر او هستند و با او حقه بازی می‌کنند.

ZELLER: میخواستم حس کنی شاید دارن بهش گاز میدن. نمی خواستم تماشاگر بعد از پنج دقیقه فکر کند، خوب، این به دیدگاه او مربوط می شود و من در ذهن او هستم. من فقط می‌خواستم که تماشاگران گام به گام متوجه شوند که دقیقاً مانند او احساس می‌کنند. به عنوان مثال، آیا آن صحنه را با زمزمه آنتونی در آشپزخانه به خاطر دارید؟ در آن حادثه، او چند کیسه پلاستیکی، کیسه های پلاستیکی آبی را روی میز می بیند که وسایل داخل آن قرار دارد. او دقیقاً نمی‌داند آنها از کجا می‌آیند و تصمیم می‌گیرد، مهم نیست، و کاری را که باید در آشپزخانه انجام دهد، انجام می‌دهد. در ادامه داستان، ما آشکارا در یک آپارتمان جدید هستیم. رنگهای یکسانی نیست این همان آشپزخانه نیست. این یک آشپزخانه جدید است و اولیویا کولمن را می بینیم که از بیرون با دو کیسه پلاستیکی، همان دو کیسه پلاستیکی آبی، می آید. و آنها را دقیقاً در همان موقعیت روی میز می گذارد. این دقیقا همان قاب است. تنها با یک فریم، تناقضاتی در مورد زمان و مکان دارید. واضح است که ما در مراحل بعدی داستان هستیم. و بدیهی است که همان فضا نیست. همان فضا است، اما در یک مکان نیست.

می‌خواستم مخاطب را در موقعیتی فعال قرار دهم که تلاش کند آن را به نتیجه برساند. سعی کنید با تمام قطعات آن پازل بازی کنید تا سعی کنید ترکیب درستی برای کار کردن آن پیدا کنید. این کار نمی کند. همانطور که در حال مرور فیلم هستیم، آنقدر تناقض وجود دارد که متوجه می شوید. شما نمی توانید کل داستان را درک کنید. فقط باید رهاش کنی وقتی آن را رها می کنید، وقتی قبول می کنید که مغز شما قادر به درک همه چیز نیست، ممکن است اتفاقی بیفتد، یعنی می توانید کل داستان را با قلب خود در سطح احساسی تری درک کنید. در پایان، پاسخ با قلب شما و با احساسات آشکاری که همه ما به اشتراک می گذاریم داده می شود.

مهلت: در ذهن شما چه کاری برای انجام بعدی وجود دارد؟

زلر : کاری که دوست دارم انجام دهم این است که پدر بخشی از سه گانه ای است که با پسر و مادر نوشتم . من دوست دارم پسر را به عنوان یک فیلم بازی کنم. این چیزی است که من روی آن کار می کنم. شاید پروژه بعدی من باشد، اما چه کسی می داند؟ چون دانستن چیزی بسیار سخت است، مخصوصاً امسال.