اختصاصی : وقتی آلخاندرو جی. ایناریتو با جدیدترین فیلمش به یک جشنواره فیلم می‌آید، با اعتماد به نفس بالایی روبرو می‌شود. هنگامی که او فیلم باردو خود را در ونیز برای اولین بار نمایش داد ، نویسنده/کارگردان کمی آسیب پذیرتر به نظر می رسید. این قابل درک است زیرا فیلم آمیزه‌ای از رویا و واقعیت، شیرجه‌ای عمیق به تراژدی‌های زندگی خودش، تضاد هویتی با مهاجری است که در کشور خود به‌شدت موفق می‌شود، و نیاز اجتناب‌ناپذیر برای رویارویی با مرگ و میر خود.

آن را با تخیل بصری وحشی فیلمساز جفت کنید، و یک تور دموکراتیک خواهید داشت. صبر کنید تا ببینید که ایناریتو چگونه از دست دادن و سوگواری یک نوزاد را تجسم می کند. در اینجا یک گفتگوی کوتاه با فیلمساز است که چرا این فیلم، اولین فیلم او برای نتفلیکس، کاری سخت‌تر از The Revenant بود، که ایناریتو و ستاره‌اش لئوناردو دی کاپریو را در تعطیلات طولانی مدت قرار داد تا از آن کار طاقت‌فرسا و منجمد نجات پیدا کنند. و برای ایناریتو دومین اسکار بهترین کارگردانی متوالی و دی کاپریو اولین اسکار بهترین بازیگر مرد را به ارمغان آورد.

آخرین مهلت: یادم می‌آید که شما سعی کردید بعد از فیلم «بازگشته» با یک پروژه بلندپروازانه که به گرمایش زمین می‌پردازد، به فیلمسازی بازگردید، احتمالاً با لئوناردو دی کاپریو. بودجه کاری که می‌خواستید انجام دهید را به خاطر می‌آورم که مانع شد. آیا این باعث بازگشت باردو شد؟

ایناریتو: این یک پروژه بسیار جاه طلبانه است و از نظر مالی پیچیده بود. فیلمی بود که کاملاً با این فیلم متفاوت بود. وقتی آن یکی پایین آمد، احساس کردم که ساعت تیک تاک می کند، نیاز دارم به جای نگاه کردن به بیرون به درون نگاه کنم. شاید این مربوط به این باشد که من سال آینده 60 ساله می شوم. وقتی به مرگ نزدیک تر می شوید، به این فکر می کنید که شاید ارزش کاوش در سفری را داشته باشد [که در آن بوده اید]. این بسیار گریزان است، بسیار پیچیده، در مورد تلاش برای درک چیزها به نحوی. بدون هیچ علاقه دیگری به جز اینکه از نظر احساسی برای من صادق باشد. اتفاقاتی که از سپتامبر 2001 رخ داد، زمانی که من مکزیک را ترک کردم تا خانواده ام را به ایالات متحده نقل مکان کنم، ارتباط زیادی با این فیلم دارد. بدون آن من این را نمی ساختم. این در مورد تلفاتی است که برای گرفتن این تصمیم بر من و فرزندانم و همسرم و زندگی من وارد شد. و تقریباً سن من بود. اینها نقاط شروع خوبی بودند، مهمترین پایه هایی که این فرصت را به من دادند.

ددلاین: وقتی چنین فیلم شخصی را با توجه به اتفاقات زندگی خود می سازید، در پایان در مقایسه با زمانی که The Revenant را به پایان رساندید، چه احساسی داشتید؟

ایناریتو: این فیلم بسیار پیچیده تر از The Revenant است. The Revenant یک ژانر با ساختار و طرح و پایان است. این یک رویا بود و منطق در رویاها جایی ندارد. سینما مثل یک رویا دروغ است یا حداقل درست نیست، اما رویا هم مثل سینما بسیار پرمعنی است و می تواند زندگی شما را تغییر دهد. خطی وجود دارد که فیلم رویایی است، کارگردانی شدن. برای من، این فیلم من بودم و رویایی را ساختم که شخصی، معنادار، از نظر فنی فوق العاده پیچیده و به طرز باورنکردنی کنترل شده بود. من به آن نیاز داشتم زیرا وقتی سعی می‌کنید رویای خود را تعریف کنید، جزئیات را به یاد می‌آورید و آنها معنای مهمی دارند و باید دقیق باشند. برای اینکه در آن فضا باشم باید واقعاً همه جنبه ها را کنترل می کردم. این فیلم در بسیاری از جنبه ها از جمله بدون ساختار، بدون ژانر یا کتابی پیچیده تر از The Revenant بود. این خیلی رضایت بخش تر بود.

ددلاین: بعد از این، آیا به آن فیلم دیگری که نتوانستید آن را انجام دهید برمی‌گردید؟

ایناریتو: نه، نمی دانم کی قرار است دوباره دوربین را لمس کنم. من کمی سوخته ام، دوست دارم کمی مرخصی داشته باشم. فکر نمی کنم بتوانم به عقب برگردم و فیلمی با آغاز، میانه و پایان، طرح و داستان بسازم. بعد از ساختن چیزی در مورد ذهن و آنچه به شما می گوید ... بسیار راضی کننده بود. هیچ قاعده‌ای وجود نداشت و این نبود که چقدر باهوش هستید. این در مورد این است که چقدر می توانید عمیق بروید، چقدر می توانید صادق باشید. حداقل الان، نمی‌دانم که علاقه‌ای به بازگشت فقط برای گفتن داستانی بعد از این دارم یا نه. من به داستان یا واقعیت اهمیت نمی دهم. من به تفسیر واقعیت، فضای بین رویداد و تخیل اهمیت می دهم. سرزمینی وجود دارد که سینما... استادان بزرگ به ما یاد دادند که چگونه از آن استفاده کنیم و ما آن را فراموش کرده ایم. ما به داستان سرایی روایی تکیه می کنیم و این حس کمی دارد.

آخرین مهلت: وقتی فیلم را تماشا می‌کنید، به راحتی می‌توان شخصیت روزنامه‌نگار/فیلمساز دانیل گیمنز کاچور را مانند خودتان تصور کرد. از دست دادن یک کودک، دلیلی برای مواجهه با مرگ و میر، ناامنی ها و تضاد هویت قومی وجود دارد. انصافاً تصور کنید که بیشتر اینها مستقیماً از وقایع زندگی شما ناشی شده است، از جمله مشاجره شخصیت با یک مأمور گمرک که به او می گوید که او و خانواده اش نمی توانند ایالات متحده را "خانه" بنامند، آنها از جای دیگری آمده اند؟

ایناریتو: این اتفاق برای من افتاد، دقیقاً همین طور. به مدت 15 سال، ویزای O1 داشتم. من باید هر شش ماه یکبار آن را بازسازی کنم. یک بار در سال 2003 یک رانندگی بی احتیاطی داشتم و تمام. آن رانندگی بی احتیاطی، هر بار که به ایالات متحده باز می گردم، که مدت ها برای من خانه بوده است، همیشه به من دستور می دادند که [غربالگری] ثانویه باشم. که خیلی آزار دهنده بود. حتی افسران فرودگاه که من را می‌شناختند طبق قانون موظف بودند من را در این [غربالگری] ثانویه بگذارند، یعنی باید با چند نفری که مشکلات دیگری داشتند، بروی و 45 دقیقه صبر کنی. یا یک ساعت برای کسی که مقالات شما را اصلاح کند. آنها می گویند، ما می دانیم که این بد است، اما این سیستم ما است. من می گویم، چرا یک سیستم فوق العاده پیچیده برای تشخیص یک رانندگی بی احتیاطی 15 سال پیش در ایالت دیگر دارید؟ چرا فقط نمی گویید، خوب، این مرد حقش را پرداخت کرده است. برخی از افسران خوب بودند، برخی دیگر نه. خیلی وقت ها وقتی برای تعمیر وسایلم به تیجوانا رفتم و تو در مرز بودی و من و بچه هایم چهار ساعت در گرما داخل ماشین بودیم. رفتم پیش افسران و گفتم دو تا بچه دارم اینجا می سوزند و حتی به چشمانت نگاه نمی کند. بنابراین من احساس می کردم نامرئی نیستم، تو هیچی. با اینکه ماشین دارم و کسی هستم. فکر کردم، با سایر مهاجران چگونه باید رفتار کرد؟ من تجربیات بدی با برخی از افسران داشتم، نه همه آنها، برخی بسیار خوب و انسانی بودند. اما شما خودتان را پیدا کردید، جایی که خانه همان چیزی است که در یک کاغذ کوچک نوشته شده است، و هرگز مطمئن نیستید که به جایی تعلق دارید. همسرم وقتی برگشت، همین اتفاق افتاد و با گریه به خانه رسید. مثل این برای من اتفاق افتاد؛ مردی گفت، اینجا خانه تو نیست. ما داستان های زیادی از این قبیل به اشتراک گذاشته ایم، اما من آن صحنه را دوست داشتم زیرا وقتی هویت شما بر روی کاغذ نوشته شده است احساس می کنید و هر کسی که صبحانه بدی می خورد می تواند آن را تفسیر کند. و تو نامرئی هستی، هیچ نیستی.

آخرین مهلت: قهرمان داستان با کورتس در مورد فتح خونین مکزیک گفتگو می کند، و یک برخورد اولیه با فرستاده رئیس جمهور آمریکا وجود دارد که از روزنامه نگار می خواهد از پیشنهاد فروش زمین در مکزیک و کالیفرنیا توسط آمازون حمایت کند. تصویری باورنکردنی از مرگ متئو وجود دارد، فرزند زوجی که تنها پس از یک روز زندگی از دنیا رفتند، که بر اساس تراژدی شخصی شما بود. پس از نمایش چنین چیزهای شخصی، مانند تضاد خود در مورد هویت شخصی، چه احساسی دارید؟

ایناریتو: این یک پروسه طولانی بود، برای من نوشتن آن. این فیلم را نه با ذهنم، بلکه با قلبم ساختم. در سطح بسیار آگاهانه و ناخودآگاه. چیزهایی که در تمام عمرم در سطح بوده اند و چیزهایی که شاید زمان مسدود شده اند و چیزهایی که نمی گذارند بیرون بیایند اما هنوز در زندگی شما حضور و پیامد دارند. درک احساسات شما در زندگی شما. این همان غواصی بود که من با اطمینان احساسی به دنبال آن چیزی بودم که حقیقت دارد. حافظه دارای حقیقت نیست، فقط دارای یقین عاطفی است. این حقیقتی است که من به دنبال آن رفتم. در طول پیش تولید و فیلمبرداری، این یک فرآیند کامل بود که خودش چیزهایی را فاش کرد که به من فرصتی داد تا در خاطرات دردناک فرو بروم و در عین حال خاطرات شاد، طنز و احمقانه را دوباره زنده کنم. هر دو بود.

در درام‌های دیگری که ساخته‌ام، همیشه احساس می‌کردم که تماشاگر را در اقیانوسی عمیق با تاریکی و امواج و کوسه‌ها قرار می‌دهم. شاید سن و دیدگاه من باشد، احساس می کنم این فیلم برای تماشاگر شیرجه نیست، بلکه بیشتر شبیه غواصی است. از روی سطح، می توانید عمق را ببینید، در عین حال می توانید نورها، خاکستری ها، تاریکی ها را به شیوه ای متفاوت ببینید. این صراحت و آن نوری بود که می خواستم. شما نمی توانید بدون نور و طنز در مورد مسائل مربوط به خودتان صحبت کنید. تمام آن چیزهایی که ما به عنوان یک خانواده از دست دادیم، چیزهای دیگری را به نمایش گذاشت که بسیار غرورآمیز و معنادار است. بنابراین این ترکیبی از این احساسات بود، فرآیندی که در آن چیزهای زیادی آشکار شدند و همیشه در حال تغییر بودند.

مهلت: شما می توانید درونی هویت را در خود از طریق سکانس های رویایی تاریخ در مکزیک احساس کنید. به عنوان هنرمندی که بزرگ شده و بیشتر عمرتان را در مکزیک گذرانده اید و سپس به ایالات متحده آمده اید، چگونه این فیلم به شما کمک کرد که با هویت خود احساس راحتی کنید؟

ایناریتو: این فیلم برای من بسیار جذاب و رهایی بخش بوده است. رهایی از ارواح، و ایده ها و پیش فرض ها. من احساس می کنم که مکزیک به اندازه یک وضعیت ذهنی یک کشور نیست. در ایالات متحده و در هر کشوری، از کودکی به شما داستان می گفتند، روایت هایی که حس تعلق شما را تقویت می کند، به شما کمک می کند با مردم همذات پنداری کنید و به شما قدرت می بخشد. اگر به مدت 20 سال به کشور دیگری بروید، بگویید که در عراق زندگی می کنید، آن داستان ها... شما مقداری فاصله و چشم اندازی خواهید داشت تا آنها را زیر سوال ببرید و آنها را حل کنید. حل هویت خود، داستان های زندگی خود، زندگی مایک فلمینگ که برای ساختن هویت و داستان خود ساخته اید، که توسط شما ساخته شده است. تمام اتفاقاتی که زندگی شما را شکل داده است توسط سیستم عصبی شما، سیستم اعتقادی شما، مذهب شما، زبان شما تفسیر شده است. وقتی آن روایت را از دور می‌بینی، متوجه می‌شوی که آن روایت‌های ملتت و از خودت فقط... داستان است. شاید درست نباشند. آنها می توانند از نظر احساسی درست باشند، اما اگر برادرتان را در کریسمس ببینید و داستانی تعریف کنید، او می گوید: نه اینطور نبود، اینطور بود. سپس متوجه می شوید، برای شخص دیگری این یک تجربه و دیدگاه کاملا متفاوت بود. زندگی از دیدگاه ها و واقعیت های پراکنده ساخته شده است و آن مرد فیلم به دنبال حقیقت است. او در چنین بحرانی است. او می‌داند که روایت خودش واقعی نیست، یاوه‌های اسطوره‌ای کشورش واقعی نیست، و چیزی که از آن ساخته شده است تا معنا پیدا کند... مثل زمان است که مهم است، اما ما معتقدیم زمان وجود دارد و نه، این یک اختراع ذهن انسان است. . برای من در مرور مجدد همه این موارد، می‌توانستم خودم را از ایده‌هایی که قبلاً برایم قطعی بودند، رها کنم. این وحشتناک است زیرا به سن خاصی می‌رسی و همه چیز حل می‌شود و با شروع به ذوب شدن زمان و مکان، چیزها گریزان‌تر می‌شوند. این برای من رهایی بخش بود. این به من اجازه داد که سؤال کنم و چیزها را به شکل دیگری ببینم. این روند بود، رهایی. نمایش این فیلم وحشتناک بود، این روند داخلی را به اشتراک بگذارید. من خیلی آسیب پذیرم اما الان چیزی برای پنهان کردن ندارم. حتی پنج سال پیش هم نمی توانستم این فیلم را بسازم. شما باید آماده باشید که چیزها را به گونه ای متفاوت ببینید، با کمی فاصله و بدون واکنش، بلکه پاسخ دادن به چیزها. و چیزها را به گونه ای دیگر ببینید. این روند بود، رهایی. نمایش این فیلم وحشتناک بود، این روند داخلی را به اشتراک بگذارید. من خیلی آسیب پذیرم اما الان چیزی برای پنهان کردن ندارم. حتی پنج سال پیش هم نمی توانستم این فیلم را بسازم. شما باید آماده باشید که چیزها را به گونه ای متفاوت ببینید، با کمی فاصله و بدون واکنش، بلکه پاسخ دادن به چیزها. و چیزها را به گونه ای دیگر ببینید. این روند بود، رهایی. نمایش این فیلم وحشتناک بود، این روند داخلی را به اشتراک بگذارید. من خیلی آسیب پذیرم اما الان چیزی برای پنهان کردن ندارم. حتی پنج سال پیش هم نمی توانستم این فیلم را بسازم. شما باید آماده باشید که چیزها را به گونه ای متفاوت ببینید، با کمی فاصله و بدون واکنش، بلکه پاسخ دادن به چیزها.